گویی صد سال است که دور بوده ام!
چه کوتاه بود این سفر اما ...
چه بلند فاصله انداخته است.
دارم که بازمیگردم!
+
تاريخ دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 21:15 نويسنده شهلا بهادری
|
یک نفس عمیق می کشم و هوای تازه را می بلعم.
گونه هایم از شور گل می اندازد ...
تمام کوچه ی تاریک را از ته دل می دوم ...
بالهایم را باز می کنم ...
و . . .
نور اتاق زرد و نارنجی ست. صبح ها چنان کیفورم می کند که حد ندارد. احساس می کنم خورشید، خود خود خورشید به اتاقم آمده.
آمده تا مرا گرم کند و می کند.
پنچره را باز می کنم. طلوع عجب عالمی دارد. یک بوسه از گونه ی صفا می چینم، چند کلامی در گوشش زمزمه می کنم، یا علی می گویم.
و . . .
روز من آغاز می شود!
همچنان که زندگی در درون من.
راستش آنچه مرا اینگونه سرشار کرده چندین و چند کشف است / زندگی ام اکنون بر پایه ی این کشفیات تجربه می شود.
این کشفیات مرا به آزادی می کشاند / و شکوفائی زاده ی آزادی ست.
وقتی که بیاموزی بار زندگی ات را، سختی ها و تنش هایت را، قاطی کردن هایت را خودت به دوش بکشی، افسارشان بزنی و کنترلشان کنی؛ احساسات لجام گسیخته را به منطق بدل کنی و نترسی که جهان با همه پیچیدگی هایش بر تو عرضه شود؛ همچنین در کله ات فرو کنی که تو انسانی؛ بگذاری تا حقیقت تو آرام آرام رخ بنماید؛ تو بزرگ می شوی.
و باز بزرگ نمی شوی مگر آنکه حداقل 1 بار عمیقا کوچکی را احساس کرده باشی.
...
دوستان!
همراهم باشید. شادم می کنید اگر بخوانید و برایم بنویسید.
+
تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:15 نويسنده شهلا بهادری
|
زمانی که نصفه نیمه تصمیم گرفته بودم دوباره "مدار روشن" را روشن کنم، خیلی تردید داشتم.
حتی نام "مدار روشن" یک جورهائی احساس خیانت را به همراه داشت.
وقتی وقایع اخیر ایران را مرور می کردم، چنان دردی بر جانم می نشست که دیگر نوشتن و مدار روشن و وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی زیادی خوش حالی ی پوچ در نظرم می آمد.
کمی که اندیشیدم به این باور رسیدم که دقیقا احوال مذکور من همان آفتی ست که اگر گریبانگیر ملت و بالاخص ما جوانان شود، دیگر نباید هیچ گونه امیدی به افروخته شدن مجدد اندیشه و امید بست.
دیگر از دست رفته است!
این حقیقتی ست!
آنچه بر ما در این ایام گذشته سخت و تلخ بوده است.
احساس کرده ایم چنگال هائی کثیف "امید" را از درون سینه هایمان دزدیده اند . به گونه ای که حتی در مناسبات شخصی مان هم تاثیر گذار بوده است.
همه ی ما دردش را در سینه احساس کرده ایم.
اما اندیشیدم که اکنون دیگر زمان برخاستن است! ؛زمان دانستن و اندیشیدن!
ما در کشوری می زییم که دسیسه ها فراوان است.
گرگ ها پوست بره بر سر می کشند و فتنه می کنند و چوپانان یا گرگ صفت شده اند و یا توان تمییز گرگ و بره را از کف داده اند و یار گرگ شده و بره می درند.
در این وانفسا این اندیشه ، دانستن، حرکت و امید است که سپیدی را شاید که باز گرداند. در این دوران که فرهنگ را کم کمک به چوبه ی اعدام نزدیک می کنند، قدرتمند کردن فرهنگ و تقویت ریشه های آن است که معنا می گیرد.
وجود جلسات فرهنگی، مطالعاتی و پژوهشی را در این زمان واجب می بینم.
همچنین محافلی به منظور تحلیل وقایع اخیر ایران. محافلی که وقایع و سیاستمردان این مملکت را با نگاه به وقایع اخیر بررسی کرده و دید بهتری برای حرکت به دست دهد.
به "روزازنو" می اندیشم!
این بستر مهیا!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:9 نويسنده شهلا بهادری
|
در گوشه ای کز کرده و خیال می کند جهان بی معناست و هر آن بی معنائی هم که در آن هست، می خواهد بر سرش آوار شود.
سر را در میان دستانش گرفته و به پوچی می اندیشد.
نه احساسی در خود می یابد، نه انگیزه ای ، نه شوری، نه حوصله ای و نه امیدی.
ان هم در این روزها که به این همه، بیش از همیشه محتاج است.
زندگی یک توده ی خاکستری ست که هر آنچه در خود داشته است از کف داده و حال عریان با بدنی کریه در مقابلش جزام وار خرده می شود.
چراغ های رابطه هم که با عالم و آدم به خاموشی رفته است.
مرگ را آرزو می کند!
در تاریکترین لحظات بودنش. که دیگر بودی را هم در خود به باور نمی آورد.
صدائی می شنود. صدا آشناست انگار!
از همین نزدیکی!
گوش تیز می کند!
می شناسدش!
صدای جفت سیم سازش است.
آرام از میان جعبه سر بیرون آورده و می خواندش که دل تنگ اوست.
اهمیت نمی دهد!
قلب مرا با او چه کار؟! نزول مرا با او چه سرٌی؟!
صدای نت دیگری می آید!
نت دیگر!
نت ها جمع می شوند، قطعه ای می شود، گوشه ای ست در اصفهان، نرم و آرام بخش جان.
سرش را آرام بلند می کند. انگار چیزی در درونش دارد که آب می شود، دارد که دیواری می شکند.
مقاومت می کند ابتدا!
از شکستن و فرو ریختن کمی در هراس است.
نواخته می شود!
انگشتانش در هوس ساز به درد آمده اند. اشتیاق نوای جان دارد و حال که جانش محتاج تر و مستعد تر از همیشه است.
سازش را در سینه می گیرد. نوازشش می کند. آرام انگشت بر دسته ی ساز می گیرد و می نوازد.
قطعه ای از عمیق ترین لایه ها ی وجودش!
نغمه ای زیبا و رها!
در می یابد که قلبش نه تنها تهی نبوده که بیش از همیشه عشق در سینه داشته است. عشقی که از حیث نثار نشدن در سینه خشک شده و اینک آرام تازه می شود. که قلب هر چه بیشتر ببخشد، داراتر می شود!
سرش گیج می زند!
هنوز در میانه ی ساز است که آوائی می شنود:
سعدیا نا متناسب حیوانی باشد ... هر که گوید که دلم هست و دل آرامم نیست
نگاه می کند، شیخ است؛ سعدی شیرازی! گله مند از همه این ایام ـ بی او. تا می آید سلامی کند، شیخ غزلی دیگر فریاد می کند که:
دیده را فایده آنست که دلبر بیند ... ور نبیند چه بود فایده بینائی را
لبخند می زند!
با این شیخ بزرگوار و شیرین زبان چه می توان کرد. خاصه آنکه ایامی را در شاگردی او بوده است.
ساز را آرام به روی پا می نهد، کتاب زیبای غزلیات سعدی اش را بر می دارد .
چشم می بندد، دل قوی می دارد، و می گشاید:
من اگر نظر حرام است، بسی گناه دارم ... چه کنم نمی توانم که نظر نگاه دارم
چه شب است یارب امشب که ستاره ای برآمد ... که دگر نه عشق خورشید و نه مهر ماه دارم
مکنید دردمندان گله از شب جدائی ... که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم
آرام می شود!
قلبش دارد کم کمک به روشنی می رود. چراغدانش برای نور بخشیدن و روشنائی ای همواره، مستعد می شود.
پنجره باز است و نسیم پرده را می رقصاند. چشم می چرخاند به دنبال ماه. می بیندش زیبا و روشن. قلبش می لرزد.
ماه!
ماه!
ماه!
چه معنای ژرفی برای او دارد این گوی سپید.
احساس می کند دارد زنده می شود. جانش لبخند می زند. در کتابخانه اش در میان کتابهای خاک گرفته به دنبال مناجات نامه ی خواجه عبدالله می گردد.
هم پای اذان تنیده شده در تار و پود آسمان، مناجات می کند. چراغهای رابطه آرام آرام روشن می شود.
اشکی معنادار و ارزشمند چشمانش را خیس می کند. اشک ها بر گونه ها از هم سبقت می گیرند. قلبش نرم می شود؛ نرم و لطیف!
احساس می کند جهان با هر نگاه فلسفی که داشته باشد چیزی در درون دارد که شایسته ی زیستن و جنگیدن است. قلبش اینک برا ی یافتن حقیقت و برای مجرای نور گشتن آماده است. می تواند که قد علم کند. بفهمد، بداند و مومن شود و نیز مشرک شود.
مومن به هر آن حقیقتی که به آن خواهد رسید.
و مشرک شود به غیر حقی که به آن خواهد رسید. و ایمان را تغییر دهد ، رشد دهد و شایسته ی حرکتش کند.
....
گمان می کنم روح و جان بسیار ساده تر و رام تر از آن چه می پنداریم، همراه آدمی می شوند. به چندی تغذیه نشدن به سنگی بدل شده و با اندکی نوازش به عظمت پهنه کبریایی پروردگار می رسد.
و پاسداری از این موهبت، در دستان توانمند انسان است.
---------------------------------------
"رسوای زمانه" با صدای علیرضا قربانی و آثار همایون خرم را توصیه می کنم. دیوانگیش ویران می کند اما خوب می سازد.
+
تاريخ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:6 نويسنده شهلا بهادری
|
نگو که معجزه هایت تمام شده!
باور نمی کنم!
باور نمی کنم!
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 4:5 نويسنده شهلا بهادری
|
درود!
1 سال و 15 روز از آخرین پستی که در تبسم گذاشته بودم می گذرد.
حقیقت آن است که مدتی در خلوت، و به دور از اغلب آشنایان در "مدار روشن" می نوشتم. آن روزها حال و هوای عجیبی داشتم و "مدار روشن" مرا به راستی به مدار روشنی می رساند.
تصور می کردم آن روشنائی ای را که این نوشته ها و این وبلاگ بانی آن برای من و در زندگی من بود، حقیقی، مقدس و پایدار است. مدار روشنی که حتی به تلقی دوستی "مادر روشن" خوانده شده بود.
هنوز بر مدار روشنم ایمانم را حفظ کرده ام. جانانه تر از همیشه به درگاه پروردگار جاری شده ام باشد که آن روشنائی ی مسلم ِ در تصور من، دروغ نبوده باشد.
لحظاتی پیش صدای قلبم را با استتوسکوپ شنیدم!
دلم ریخت!
نشنیدمش اول! اما زمانی که باور آوردم قلبی داشته ام که تپشی داشته است و تپشش مبارک بوده است، و نیز باور آوردم که برای شنیدنش گاه تلاشی لازم است، شنیدمش!
آن صدای واضح را شنیدم و لبخند شوق بر لبم آمد!
..............
دوباره می نویسم! امید بر خداوند!
مدار روشنم را در عجیب ترین روزهای زندگی ام آغاز می کنم به آن امید که روشنائی را دوباره نوید دهد.
...
شب زیبای قدر
+
تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 20:55 نويسنده شهلا بهادری
|
بر چه سجده مي بري دوست من؟!
نمي فهمم ! نه ركوعت را، نه قنوتت را و نه سجده ات را. در اين نماز چه مي شكند و چه سر بر مي آورد وقتي بارها و بارها پيشاني بر زمين مي گذاري و بناست از اين بندگي ، حضوري ديگر سر بر آورد اما خويشتن تو فربه و فربه تر مي گردد؟!
ركعتي از صدها نمازت را نمي فهمم وقتي بر درون من ظلم مي راني. بر درون يك انسان!
دوست من!
يك انسان!
انساني كه مي گوئي دوستش داري، انساني كه گفته اي بر تو يگانه است!
آه دوست من!
بفهم!
مي داني ! من از ريا بيزارم و از محبتي كه از اعماق دل نباشد. و خوبي كند تنها و تنها از براي بركات آن براي خويشتن . محبت بايستي عاري از منفعت تو باشد تا روح ذات پروردگار در او دميدن بگيرد.
دوست من! دوست ظاهري من! مدتهاست دريافته ام چقدر با تو بيگانه ام. اين غريبگي امروزي نيست. خود تو نيز بر آن اقرار كرده اي. چه من زيبائي را در تعادل ديده ام و افراط و تفريط را رساننده ي انسان به دروغ پست مي دانم و تو تجسم تكذيب اين باوري.
و تكذيب قداست انسان و تكذيب همه خوبي هاي او و تكذيب قضاوتي كه تنها شايسته خداوند است.
من چشم بر محبت بي حد تو ندارم وقتي مي دانم با كينه و دشمني تنها مويي بر آن فاصله است.
دوستي و محبت وادي امني ست كه اگر ره به آن يافتي قلبت همه كينه ها را پس خواهد زد. آخر قلب باشكوه آدمي را با كينه و دشمني چه كار؟!
كاش مي فهميدي نماز مقبول آنست كه بر درون من رود و سجده گاه تو روح من است وقتي خداوند از درون آن نسيمانه عبور مي كند.
من بر قلب خويش بر تو ايمان دارم. مي دانم كه نه ظلمي كرده است، نه نيتي بر ظلم داشته و نه سياهي در باب تو از درونش گذشته است. تنها مي دانم كه گاه تمييز حقيقت و وهم سخت است و تو شيطان را كه گاه در لباس زيبا بر تو رخ مي نمايد نشناخته اي. من با تو به يقين مي گويم؛ او فرشته نيست عزيز من، او فرشته نيست!
مي دانم كه چون هميشه سرشار از شرم و افسوس باز خواهي گشت و اقرار خواهي كرد و عذر خواهي خواست و محبت بي حد خواهي كرد و دوباره كينه اي دروغين تو را به وادي ظلم مي كشاند.
غافل از دردي كه بر من روا داشته اي. غافل از لحظات زيبائي كه از من ربوده اي.
نمازت را رها كن. اين افراط به زشتی را. اين حجاب به ظاهر سفيد را. نمازت را رها كن و لحظه اي چشم بگشا از اعماق جانت و بينديش.
بر خداوند ، بر خويشتنت و بر من!
دوست من!
خداوند را انديشه كن.
+
تاريخ سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 14:50 نويسنده شهلا بهادری
|
انسانها در شرايط متفاوت، مانند لحظات شادي يا خشم، در زماني که گمان مي برند در اوج خوشبختي اند و وقتي همه جهان به آنها فشار مي آورد، وقتي احساس آرامش و رضايت مي کنند و لحظاتي که از زمين و زمان ناراضي اند، آنزمان که احساس تنهائي مي کنند و آن زمان که مي پندارند همه جهان با آنهاست، نسبت به انسانهاي پيرامونشان چه رفتارهائي از خود بروز مي دهند؟
اين مساله براي من بسيار جالب است. اگرچه معترفم که در پي اوت کردن اخير بيماري آرمان گرائي ام، بر آن زياده حساس هم شده ام.
در اطرافم مي بينم که چگونگي رفتار اغلب انسانها با هم نوعان پيرامونشان بنا به احوالات دروني شان به شدت تغيير مي کند. يعني انسانهايي که با آنان در تعاملند ناخواسته در غم و شادي و بي حوصلگي و غرور و پژمردگي آنها شريک مي شوند.
اما مساله اي که من را آزار مي دهد نداشتن يک مينيمم اخلاقي* براي ارتباط با انسانهاي ديگر است. من معتقدم در روابط انساني شخصي که در مقابل من ايستاده داراي حق و حقوقي ست که حداقل ِ اين حق تحت هيچ شرايطي نبايست از بين برود. به بيان بهتر، من انسان را سزاوار داشتن يک حداقل اخلاقي مي بينم که هيچ احوال دروني و شخصي ي منفي اي چون خشم، بي حوصلگي، ناراحتي، غمگيني، مشغله، نمي بايست به اين حداقل آسيبي وارد کند. انسان مخاطب من محق است که بخواهد يا نخواهد در دنياي درون من وارد شود.
بسيار مي بينم، چه در رفتارها ي خود و چه در رفتار دوستان و انسانهاي پيرامونم که مخاطب خود را به قدر شرايط دروني خود محدود کرده و بر او رفتاري را اعمال مي کنيم که تمامي برگرفته از احوال خويشتن است فارغ از آنکه انسان مخاطب ما داراي کرامت، عظمت و دروني ست که رفتاري مستقل از مشغله ها و ناراحتي هاي دروني ما سزاوار اوست.
اين کاملا طبيعي ست که چگونگي برخورد انسانها با يکديگر در شرايط مختلف تغيير کند و يا نسبت به مخاطب و جايگاهي که بر ما دارد متفاوت باشد اما آنچه که من از آن دم مي زنم سطح صفري ست که بنا بر تعريف روحي انسان در همه شرايط بايستي رعايت شود.
من از نبود اخلاق کافي در خود و دوستانم و هر آن کسي که بر من گذري کرده و چه مي دانم حتي نکرده رنج مي برم. احساس مي کنم انسان کوچک مي شود، خودخواهي ژرف مي شود و مناسبات انساني سست بنياد مي گردد.
...........................................
در حاشيه:
- به شدت از واژه ي ok در پيام هاي تلفني منزجر بوده و همچنان هستم و مي شوم!
کاش انسانها در روابطشان اندکي ظرافت و زيبائي طبع به خرج مي دادند. به خدا که همه لطافت ها دارد از کف مي رود.
- چقدر دوست داشتم امشب چندين و چند بار وبلاگم را "به لحظه" کنم! همه اصلي ها مانده است و آنچه اکنون به اختصار نگاشته شد، در ادامه نوشته ي ساعتها پيش بود. اما برنامه بر درس دارم، روا نيست از آن سر باز بزنم!
*مي دانم که مبحث اخلاق مقوله اي بسيار تامل برانگيز و بحث برانگيز است به گونه اي که شاخه اي از علم فلسفه را به خود اختصاص مي دهد. چيستي اخلاق و مينيممي که من از سخن مي گويم خود فراوان حرف ها دارد. اما داستان حال نوشته ی من متفاوت است. من اکنون و در وبلاگ خصوصي ام تنها و تنها از احساس خود مي نويسم و خارهای ریز و درشتی که درون من را آزار مي دهد.
+
تاريخ سه شنبه دهم دی 1387ساعت 23:44 نويسنده شهلا بهادری
|
اگر زندگي روال بسيار عادي بر خود بگيرد، به نظرم از دست رفته است. در دوران هائي كه احوالات، دچار پستي و بلندي مي شود و زندگي به مانند يك شيء سيال در حركت و جست و خيز است گمان مي كنم زندگي به مسير يافتن حقيقت نزديكتر است. اين جنب و جوش نه به معناي آشفتگي هاي تمامي دروني ست و نه به معناي گرفتاري هاي روزمره.
اينكه زندگي ات چون موجوديتي باشد بي بند كه برهر زنجير و پوسته اي كه از معناهاي تعريف شده اش فاصله دارد پشت كند و بشتابد به سمت هر آنچه در تعاريف دروني اش ارزش است و رنگي از حقيقت دارد.
اينگونه زندگي در كنار سكينه اي كه در حضور آن هدف متعالي كسب مي كند ، حركت داشته ، نمي پوسد و از دست نمي رود.
نمي دانم! به نظرم مي رسد دو دستي به زندگي اي وهمي چسبيده ايم و مي پنداريم در عمق ِ زيستن ايم. اتفاقا اين خطاي نگرش را براي كساني چون خود كه تمايل بر زندگي هاي ارزشي دارند بيشتر و زشت تر مي بينم. وقتي ظرف وجودي بزرگ است، مفاهيم و عملكرد عميق تري انتظار مي رود.
دوست مي دارم زندگي ام و زندگي ديگر انسانها بي بند باشد. سيال در حركت. دمي غرق در تفكر و نوشتن چراكه در آن دم، زندگي اصيل را تفكري ژرف مي طلبد. لحظه اي چون مجنوني در سماع، گاهي رهرو كوچه تاريكهاي شهر در عمق دهليز فقر، گاه در سفر و آموختن ِ حركت از حركت، دوره اي فعال دانشجوئي به حرمت صداقت و كرامت انسان، گاهي تحصيل و تدبر در كشوري ديگر، زماني معلمي در روستايي پرفقر، گاهي عارفي پر عطش، مادري فهميده، پدري آگاه ...
و گاه، و امروز و اكنون ...
در كنار زنان و مردان و كودكان غزّه! همانان كه چون پاره ي تن مي مانند و دردشان درد مشترك و اندوهشان اندوه مشترك است. ايشان كه با جسماني از قحطي و گرسنگي رنجور اينك در زير بار سلاح ننگين گرم بر زمين سرد خفته اند.
آه! و آه و آه ...
دوست مي دارم خانه اي داشته باشم سبك،
كوچك،
تميز و پاك،
چون صدف حلزوني بر پشت كه هر آن زمان كه بخواهم بر پشت بگيرم و حركت كنم. زماني در آن زندگي كنم به آرامي و گاه تركش كنم به نشانه ي زندگي. زندگي من، احساسات من، عشق من، درون من، آرمانم، قلبم، دليل زيستنم بر هيچ چهارديواري خلاصه نشود. ابعاد تنگ هيچ موجود تنگي و هيچ ديواري او را در تنگنا اسير نكند.
به نظرم مي رسد زندگي مجالي براي تحرك و نفس مي خواهد تا خود را نشان دهد و از فرصت ها و امکان هایش بياموزد. به راه جديدي مي انديشم كه گرچه برخلاف عقيده ي پيشينم مي نمايد، شايد اگر سنجيده باشد لايه هاي جديدي از زندگي را بر من هويدا كرده، به آگاهي بهتري سوقم دهد.
...................................
و وراي همه نوشته ها، چيزي در عمق احساس حقيقي من هست كه بيتي از شعر بلند دوستم به صداقت آن را زمزمه مي كند. همان صداقتي كه جسارت مي خواهد و من از جسارت در مقابل خويش هم ترس دارم.
...
شعر را نخواهم آورد!!
+
تاريخ دوشنبه نهم دی 1387ساعت 0:18 نويسنده شهلا بهادری
|
سپيده كه بزند و ساعتي چند كه بگذرد يك سال افزوده مي شود.
و من نامت را با خود تكرار مي كنم! بارها و بارها تكرار مي كنم!
و يخ مي زنم، گرم مي شوم، مي لرزم، پدر!
هزار خاطره از نبود تو بر سرم خراب مي شود. از شهودي كه لحظه ي رفتنت در چشمان من پيچيد؛ از لبخندي كه همه مي دانند جاودانه مانده است؛ از آن عكس سياه وسفيد درقاب كه لبخند مي زد، اخم مي كرد و دخترش را با نگاه پند مي داد؛ از اميد چشمانم به سيب سرخي كه تو از بهشت برايم خواهي فرستاد.
آه، پدر! هزار خاطره از نبود تو بر سرم خراب مي شود. از گواهي تو بر پاكي اصيل قلب دخترت كه گرچه مي دانم از دست رفته است، بازش خواهم ستاند؛ از تنهائي ها؛ از تو نشدن ها؛ از تكيه گاه سخت .
چه خوب يادم هست!
تو لبخند مي زدي كه : دختركم، امروز فرشته ي مهرباني بودي، مرحبا بر تو!
و تو اخم مي كردي كه : دخترم، تو را زيباتر از اين شايسته است.
و من بر تصوير تو انس بستم نازنين پدرم. و تصوير تو با من سخن ها گفت و تصوير تو وسعت گرفت و تصوير تو صفا را تربيت داد و تصوير تو، تصوير تو، تصوير تو!
و تصوير تو در قلبم روحت را دميد و روح تو نامت را معني داد و نامت، نامت، نامت!
و نامت خلا هاي نبودنت را پررنگ كرد و من معناي عميق "پدر" را فهميدم.
دانستم كه چه دردي ست نبوسيدن دستانت، چه سخت است نديدن لبخندت ، چه فقر است در آغوشت نگرفتن.
آه پدر! سپيده كه بزند و ساعتي چند كه بگذرد يك سال افزوده مي شود و من فرزند كوچكت، با دلي جمع شده با قلب همه فرزندانت، با دلي تنگ، بسيار تنگ، تنها، بر مزار تو، 19 امين سالگرد پروازت را زنده خواهم كرد.
روحت قرين حضرت حق باد پدرم.
+
تاريخ جمعه ششم دی 1387ساعت 1:55 نويسنده شهلا بهادری
|